صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
345
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
آنان ، با همان لباسى كه در آن كشته شدهاند ؛ دفن كنند و هر دو يا سه نفر را در يك قبر به خاك بسپارند . [ سنت است با همان لباس خونين خود خاك سپارى شوند ؛ حال اگر آن لباس - به دلايلى - از كار افتاده بود ؛ ] تكفين هر دو نفر هم در يكپارچه جايز است و آن كه بيشتر قرآن دانسته - در لحد - جلو انداخته شود . پيامبر فرمود : من روز قيامت شاهد اين مبارزانم . عبد اللّه پسر عمرو پسر حرام و عمرو پسر جموح - به دليل صميميّتى كه با هم داشتند - در يك قبر تدفين شدند . . . « 1 » ( 1 ) جنازهء حنظله را گوشهاى يافتند كه آب از آن مىچكيد . پيامبر به يارانش گفت : فرشتگان حنظله را غسل دادهاند . در مورد وضعيّت او ، از همسرش سؤال كنيد . سؤال كردند . همسرش اشاره كرد كه حنظله به غسل نياز داشته بود . اين بود كه : در تاريخ به « حنظله غسيل ملائكه » مشهور گشت . « 2 » پيامبر كه - عمو و همشيرهاش - حمزه را ديد ؛ بسيار غمگين شد . عمهاش ، صفيه خواهر حمزه آمد او را ببيند . پيامبر به زبير پسرش دستور داد ، مادرش را بازگرداند تا برادرش را با اين حال و وضع نبيند . صفيه گفت : چرا نمىگذاريد ؟ من مىدانم كه برادرم در راه حق مثله شده است و آن چه كه ما را خشنود مىگرداند - قطعا - كار نيكى است و - ان شاء اللّه - صبر را پيشه مىكنم . آنگاه جلو آمد و او را ديد و بر او نماز خواند و دعاى خير نمود و گفت : ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازمىگرديم و برايش آمرزش طلبيد . سپس پيامبر دستور داد حمزه را با عبد اللّه پسر جحش - كه خواهرزاده و همشيرهاش بود - دفن كردند . ( 2 ) ابن مسعود مىگويد : هرگز پيامبر را نديده بودم آن گونه كه براى حمزه گريست ، براى كسى ديگر گريه كند . رو به قبله و بر بالين جنازهاش ايستاد و آن قدر گريست كه هقهق گريه ، نفسش را به شماره انداخت . « 3 » منظره كشتگان بسيار دردناك بود و جگرها را آب مىكرد . خباب مىگويد : كفن حمزه بردى بود با خطهاى سياه و سفيد كه اگر روى سرش مىكشيدند ، پاهايش بيرون بود و بر عكس ؛
--> ( 1 ) - زاد المعاد ، صحيح بخارى . ( 2 ) - زاد المعاد . ( 3 ) - ابن شاذان و مختصر سيرهء پيامبر .